
****
***********
*****************
*************************
*****************************
*******************************
***************************
***شنيدستم که مجنون جگر خون***
*چو زد زين دار فانی خيمه بيرون *
***دم آخر کشيد از سينه فرياد***
*زمين بوسيد و ليلی گفت و جان داد*
*هواداران زمژگان خون فشاندند*
*کفن کردند و در خاکش نهادند *
*شب قبر از برای پرسش دين*
**ملائک آمدند او را به بالين**
***بکف هر يک عمود آتشينی***
*که ربت کيست دين تو چه دينی است*
**دلی جويای ليلی از چپ و راست**
*چو بانگ قم به اذن الله برخاست*
*چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز*
*بجز ليلی نيامد از وی آواز*
*بگفتا کيست ربت گفت ليلی*
*که جانم در ره جانش طفيلی*
**بگفتندش به دينت بود ميلی**
**بگفتا آری آری عشق ليلی**
**بگفتندش بگو از قبله خويش**
**بگفت ابروی آن يار وفا کيش**
**بگفتند از کتاب خود بگو باز**
*بگفتا نامه آن يار طناز*
*بگفتندش رسولت کيست ناچار*
*بگفت آن کس که پيغام آرد از يار*
***بگفتند از امام خويش می گوی***
*بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی*
*****بگفتند از طريق اعتقادات*****
***بگو از عدل و توحيد و معادات***
***بگفتا هست در توحيد اين راز***
*که ليلی را به خوبی نيست انباز*
*بود عدل آنکه دارم جرم بسيار*
*از آن هستم به هجرانش گرفتار*
***بخنده آمدند آن دو فرشته***
**عمود آتشين در کف گرفته**
***ندا آمد که دست از وی بداريد**
**به ليلی در بهشتش وا گذاريد***
*که او را نشئه ای از جانب ماست*
*که من خود ليلی و او عاشق ماست*
****شنيدم گفت مجنون دل افکار****
***ملائک را سپس فرمود آن يار***
***تو پنداری که من ليلی پرستم***
***من آن ليلای ليلی می پرستم***
*کسی را کو به جان عشق آتش افروخت*
*****وفاداری ز مجنون بايد آموخت*****
******************
نیچه هر جا که راجع به زنان سخنی گفته است،حتی آنجا که سخنان او بیرحمانه و خشن بیان شده اند ،گفته هایش سرشار از نکات دقیق و روانکاوانه و انسان شناسانه است.به این جملات توجه کنید:
(( زنان وقتی پیر می شوند ،ممکن است از تمام مردان شکاک تر شوند.آنان حتی جوهره زندگی را در جنبه ظاهری آن می بینند... )) (حکمت شادان،ص125)
(( آن زنان بیچاره ای که در برابر کسی که دوستش دارند مضطرب می شوند ودست و پای خود را گم می کنند و زیاد حرف می زنند،هرگز موفقیتی بدست نمی آورند،زیرا چیزی که مردان را احتمالا فریفته می کند نوعی مهر و محبت محتاطانه،همراه با خونسردی است. )) (حکمت شادان، ص131)
و باز هم جملات قابل توجه ای از این قبیل:
(( زن می تواند چنان نفرت بیاموزد که دلبری را از یاد ببرد. )) (فراسوی نیک و بد،ص116)
(( زنان در پس همه خودپسندی شخصی خود باز هم تحقیری غیر شخصی برای نوع ((زن))دارند. )) (همان،ص116)
(( آنجا که پای عشق و نفرت در میان نباشد زن متوسط بازی میکند. )) (همان،ص120)
(( زن در کین و در عشق از مرد وحشی تر است )) (همانجا،ص124)
(( ...دوران بارداری زنان را ملایم تر،صبورتر،نگران تر و فرمانبردارتر می کند،همین طور بارداری فکری و ذهنی نیز باعث رشد روحیه عرفانی و تامل می گردد که با روحیه زنان سنخیت دارد...عارفان و اندیشوران مادران مذکورند ...)) ( حکمت شادان،ص130)
(( جنس زن و جنس مرد خود را درباره یکدیگر می فریبند- زیرا هر یک در بنیاد، به خود احترام میگذارند و عشق می ورزد( یا خوشایندتر بگویم: به آرمان جنس خود).بدینسان ، مرد زن را آرام می خواهد-اما زن هر چند هم - خوب تمرین کرده باشد که ظاهر آرام به خود بگیرد به طبع ،مانند گربه ، نا آرام است. )) (فراسوی نیک و بد،ص123)
(( وقتی زنی در خود گرایشهای دانشمندانه دارد ، در جنسیت وی باید اشکالی وجود داشته باشد،زیرا سترونی (سترون یعنی نازا)است که شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می کشاند،زیرا با عرض معذرت مرد (جانور سترون) است. )) (همان ،ص125)
(( همه چیز زن معما است و همه چیزش یک راه گشودن دارد که نامش آبستنی است... )) (چنین گفت زرتشت،ص91)
(( زن به از مرد کودک را در می یابد، اما کودکی در مرد از زن بیش است. )) (همان ،ص92)
(( نیکبختی مرد این است:من میخواهم. نیکبختی زن این است:او می خواهد. )) (همان ،ص93)
(( مرد را باید برای جنگ پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.دیگر کارها بلاهت است.جنگاور میوه شیرین دوست نمی دارد از این رو زن را دوست می دارد حتی شیرین ترین زنان تلخ اند.)) (همان، ص91،92)
لطفا برای خواندن بقیه مطلب بر روی ((ادامه مطلب)) کلیک کنید
هوالمحبوب
جلوه ای کرد رخش ديد ملک عشق نداشت
عرفا بر اين عقيده هستند که بشر جهان اصغراست و اين جهان اصغر با مجاهده درونی که آنرا جهاد اکبر می نامند می تواند دل خود را صيقل داده و آيينه تمام نمای حق گردد و حال اين وحدت و جدائی از عالم کثرت از طريق عشق نمايان می گردد.
انسان طالب کمال و زيبائي و جمال است. چرا او می خواست که شناخته شود؟ چون عشق را دوست داشت و می خواست زيبائی و حسن و جمالش را به بنده اش نشان دهد تا او را عاشق و واله خود کند. انسان عاشق به دنيا می آيد چون در ازل با اَلَستُ بِرَبِکُم وارد اين دنيا شد و دنبال گمشده ای بود. دنبال معشوقش بود که حافظ عليه الرحمه می فرمايد:
در ازل پرتو یِ حسنت ز تجلی دم زد
عشق ورزيدن يکی از غرائز بشريست که زندگی او حول همين محور می چرخد و کلآ انسان متکی است حال مادر باشد يا معلم يا استاد يا پير يا قانون يا...... انسان از صبح ازل دنبال عشق بوده و تا شام ابد هم خواهد بود و با همين عشق رنگ و بوئی به زندگی خود داده است. انسان از بدو تولد شروع به يادگيری عشق می کند. ابتدا به مادر که حامی و معلم اوست عشق می ورزد بعد به همين صورت مراحل مختلفی را طی می کند. حال اگر بشر از راه درست و با قاعده دنباله روی اين عشق باشد در آخر منتهي به عشقی فرای اين عشق مادی خواهد شد که انتهائی ندارد و دريای عشق بيکران است. اين عشق، عشق به محبوب حقيقی است. اين عشق است که انسان را غرق در شهود و بيهوشی از عالم ماده می کند و انسان به مرحله ای فرای حسها می رساند به طوری که فقط محبوب را می بيند.
رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبيند
معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوست تر داری یا مرا،
گفت من از خود مرده ام و به تو زنده ام.از خود و
صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام.
علم خود را فراموش کرده ام و از علم تو
عالم شده ام.قدرت خود را از یاد برده ام
و از قدرت تو قادر گشته ام.اگر خود
را دوست دارم ،ترا دوست داشته
باشم و اگر ترا دوست دارم
خود را دوست داشته
باشم
هر کـــــه را آینـه ی یـقین باشد گر چه خود بین ،خدای بین باشد
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ی ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی دریا شدم بر آب های تیره راندم
دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز،گشتم
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود ،افسانه خواندم باز گشتم.
****************
خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان درنوشتم
خانه جادوگران را در زدم،طرفی نبستم.
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم
****************
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم
امروز داشتم یه مطلب توی پستهای قدیمی یکی از دوستانم که دریانورد هستن و سفرهای زیادی رفتن در مورد خرافاتی که دریکی از سفرهاشون در بین مردم اون کشور دیده بودن می خوندم که جیگرم از یه چیزی بد جوری آتیش گرفت که تصمیم گرفتم این دفعه نوشته ای کمی متفاوت از نوشته های قبلیم رو توی وبلاگم که متعلق به همه دوستان هست بزارم
خرافه پرستی و خرافات از سالهای موسی و نوح بوده و تا به عصر حاضر هم راه پیدا کرده و مختص به دین یا کشور خاصی هم نیست.
ولی این موضوع زمانی فاجعه ساز میشه که خرافات با دین آمیخته بشه یعنی زمانی که مردم به جای اون اصلی که باورش کردن و بهش فکر کردن چیزی رو که به درون مغزشون تزریق شده قبول کنن (که البته همینطور هم شده) .به اینکه خرافات در مسیحیت از زمین به دور خورشید نمیچرخد و زمین اصلا نمیچرخد و خیلی مسائل دیگه شروع شد و به کارهای روزمره مردم هم رسید و کلیسا و در راس آنها پاپ و واتیکان بسیاری از اعتقادات پیروان خود رو با خرافه مخلوط کرده و به خورد شون دادند کاری نداریم .بحث درباره مسیحیت نیست بلکه بحث دقیقا درباره اسلام و موج خرافه پرستی ایرانیان اسلام نما در سال های اخیر هست.خرافه پرستی در اسلام از همون اول که به ایران اومد با اون بوده .
**همانطور که با خریدن یک من پیاز ؛ مردم میتوانستند یک متر از بهشت را از آن خود کنند
**یا وقتی برای امام زمان جاده درست میکنند و به قول خودشون مقدمه سازی برای ظهور امام زمان میکند.
**یا چاهی که در جمکران هست که مردم درد دل ها و حاجاتشون رو داخل اون چاه میندازن تا به دست امام زمان برسه.آیا امام زمان فریادها و درد دلها و مشکلات مردم و دعاهای آنها را نمیبینه و نمیشنود که باید برای ایشون نامه نوشت و در داخل چاه انداخت و یا حتی ایمیل فرستاد تا ایشان متوجه اوضاع مردم بشه ؟؟؟....
**یاچندی پیش در ادامه خرافه پرستی مردم ایران مطلبی در وبسایت ها با عنوان دختری که قرآن پاره کرد و به حیوان تبدیل شد توزیع بسیار گسترده ای در سطح کشور و حتی تلویزیونهای ایرانی مقیم خارج داشت که مردم رو به گمراهی و تباهی کامل کشاند . این بسیار درست و منطقی است که توهین به هر کتاب آسمانی بسیار شنیع و زننده است و مطمئنا گناهی و عاقبتی در پی خواهد داشت اما این طیف وسیع تبلیغات تنها ضربه ای که زد به باورهای مردم بود . عده ای آن را بت خود کردند و قرآن را بیش از آنکه با مفاهیمش به مردم نشان دهند با ترس به مردم قبولاندند همانند ترویج اسلام در ایران باستان ! . خیلی از جوانان و کم ایمانان دست به پاره کردن قرآن و دیگر کتب آسمانی و مذهبی دیگر زدنند تا ببینند آیا واقعا برای آنها نیز بلایی نازل میشود و یا خیر و مسلما میتوان فکر کرد که بعد از اینکه بلایی سرشان نیامده به چه چیزهایی فکر کرده اند و توانستند حتی آفردیگارشان را در نظر خود کوچک و ضعیف جلوه دهند که حتی قدرت جلوگیری از پاره شدن کتب آسمانی خود رو ندارد ... و مسلما با به دست آمدن حقایق درباره آن عکس که موجودی ساخته شده از موم توسط هنرمند خانم ایتالیایی است که از اون جانور یک نمایشگاه درست شده بود چه پیامدهایی در نزد همه به وجود آمد.
**یا ماجرای ورود سگ به حرم امام رضا و گریه کردن سگ و خیلی ماجراهای دیگه که واقعا یادش هم تعصف آور هست.
اینها و خیلی دیگر از این خرافه پرستیها به جای درست کردن اعتقادات و باورهای مردم تنها کاری که میکند ضربه زدن به ته مانده اعتقادات است همه کتب دینی قابل احترام هستند اما چنین حرفهایی دور از عقل بشر در سال 200۶ است . جمکران جای مقدسی است اما ایجاد چاه و اتوبان و خیلی کارهای دیگه برای انسانهای این قرن قابل پذیرش نیست . بارگاه امام رضا مسلما قداست خاص خودش را برای مسلمانان دارد و مسلما شفاهای زیادی پیدا شده است اما این موضوعات در این زمان باورکردنی نیست . کسانی که خرافه پرستی را در بین مردم رواج میدهند آنها را حتی به اصل موجودیت خدا نیز متزلزل و ناامید میکنند
می بینید که وقتی خرافات با دین و مذهب در هم بیامیزد نه دین میماند و نه خرافات!!!
پس بیاییم خرافات را از هر دین حقیقی که داریم جدا کنیم . با عقل خود تصمیم بگیریم نه با شنیده های خرافی.
در پایان مثل تمامی پایانها
در پناه حق باشید
التماس دعا
***خواهش و التماس و تمنایی که از دوستان دارم اینه که کامنت نزارن و هی بح بح وچه چه کنن.البت ما مخلص همشونم هستیم
ولی من این وبلاگ رو برای هدف دیگه ای ساختم. ولی اگر انتقادی یا پیشنهادی دارن بر دیده منت می پذیرم.
*** اگر کسی مایل بود که لینگش و توی پیوندام بزارم، کامنت بزاره و بگه.البته اینم بگم که این کار به این معنی نیست که هرلینکی که توی لینکای وبلاگم هست رو قبولش دارم بی شک اینطور نیست.ولی دوست دارم که سرورانی که وبلاگمو می خونن با نظرو عقاید وسبک و سیاقهای دیگه هم آشنا بشن.
***از دوستای گلم که به من سر میزنن ولی من دیر به دیر میرم سراغشون یا اگه میرم کامنت نمیزارم هم تمنا می کنم که از سر تقصیر این حقیر بگذرن یا بزارن به حسابم.
***چند تا از دوستان پرسیده بودند که چرا زیاد از عکس توی وبلاگم استفاده نمی کنم؟خدمت این بزرگواران هم باید عرض کنم که چون این کار باعث دیر لود شدن صفحه میشه و من هم فکر کردم که شاید بعضی دوستان مثل خودم کم طاقت هستند و ممکنه خارج از صبرو تحملشون باشه از این کار خودداری کردم.(کافر همه را به کیشه خود پندارد)
در آخر همتونو دوست دارم![]()
![]()
![]()
![]()
در پناه حق
حضور انور افشان تموم دوستای وبلاگ نویس و وبلاگ ننویس خوبم ، سلام عارضم
خیلی از دوستان از من خواستن که مفصل خودم و معرفی کنم.گرچه من خودم ضرورتی بر این کار نمی بینم ولی نمی خوام روشونو زمین بندازم .
ولی عزیزانی که دوست دارن من و بهتر بشناسن می تونن از طریق نوشتهام بشناسنم
من یه دخترم ...اسم و فامیلم پر از میم... تاریخ تولدم پر از 3 ... شماره تلفنم پر از ۵ ... روزام پر از کلاس وکارو خنده ... شبام پر از منگی و فکر و اشک و بوی قهوه...و به قوله آلفرد دووینی :
دوست داشتن ،خلق کردن و ستودن،این است همه زندگی من
اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی
خنده بر لب می زنم تا کس نداند درد من
ویکی از دوستان از من خواسته بودن که بگم کسی توی زندگیم هست یا نه؟
و اگر منظورشونو درست فهمیده باشم باید خدمتشون عرض کنم که بله آدمای زیادی توی زندگی من هستن از جمله پدرومادر و خواهروبرادرو عمو وعمه و.................بازم بگم؟![]()
![]()
![]()
عشق چیزی به انسان نمی دهد مگر از خودش باشد
عشق چیزی نمی گیرد مگر اینکه از جنس خودش باشد
عشق اسیر نمی کند بیشتر از آنچه خود اسیر شده است
زیرا عشق تنها در عشق باقی می ماند.
در هراسی به رنگ عریانی همه قلبها از احساس به رنگ تلخ و وحشتی سرد از بیابانهای پراز گردباد حسرت مرا تا اوج لذت عاشق شدن دوباره آفریدی دوباره مخلوق شیدای تو شدم و دوباره با یک تبسمت همه گریه ها فراری شدند میدانم طولانی ترین وحشتهاهم خواهش نگاه آرام تو را دارد انگار که من با حسرت خوابی آرام هزاران سال خوابیده باشم.

مهربانم!چه لذت تمام نشدنی است نوازش نگاه تو.امشب دوباره از خاک حسرت برخاسته ام دوباره عشق را تاسحر با هزاران سجده و با هزاران خواهش تا افق تو جاری کرده ام.آشنا دل من تا وقت سحر پر از صحبت عشق است و سلام پراز لذت بی فاصله بی قافله تامرز رهایی از درد مسافر بودن باتو میخواهم همسفرباشم.ای عشق.ای عشق
نمیدانم شاید آنروز که تو خلق میشدی خداوند بهترینها را آنقدر به تو بی منت هدیه کرده که امروز اینچنین سخاوتمندی.
نگاهت یاد گذشته هایم را رنگ می بخشد، نقشهای بی شکل پر از درد را محو میکند و دستان کبود ابلیس را از خاطرم می برد.
تو ارمغان خورشیدی، معجزه لطیف هستی. تو آغاز منی آغاز بهترین خاطره هایم.من دوباره زندگی کردن را آموختم ،وقتی تو درآن غروب طلایی روشن با نگاهی شیرین دوباره لبخند را بر لبانم نقاشی کردی
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.
جالب بود !!!
امروز به چیزی که سالهاست به اون ایمان داشتم شک کردم!
امروز به طور اتفاقی لاي برگهاي یکی از کتابهایم مقاله ایی رو دیدم که گذاشته بودم یه موقع که وقت کردم بخونم.
یک مقاله از " کرت گودل ".
شاید نشناسیدش اما انسان بزرگی است و درطول زندگی علمی خود یک محقق به تمام معنا بوده و دانش ریاضی رو دگرگون کرده است.
اینکه کی بود و چکار کرد شاید برای هیچ کدامتان جالب نباشه و متن مقاله هم آنقدر علمی بود که از حوصله این مکان خارج بود اما جا برای تنها یک جمله بود:
...
در سال اول دبیرستان دبیر محبوب هندسه ام داستانی رو برای ما تعریف کرد که زندگی تالسیان رو بیان می کرد وگفت در آن زمان خدای زمان ریاضی بود و تنها قوم تالس حق دانستن این علم رو داشتند تا زمانی که مربعی کشیدند با ابعاد ضلعی 1*1 و خواستند که طول قطر آن را اندازه گیری کنند و نشد زیرا در آن زمان تنها مجموعه اعداد گویا بود که مسائل رو حل می کرد, بنابراین عده ایی از دانشمندان این قوم معتقد شدند که خدایشان زبانش لال شده (گنگ شده) و عده ایی بر این عقیده بودند که خداوند کر شده ( اصم شده ) و...
طی ماجراهایی ریاضیات از خدایی افتاد و اعداد به اصطلاح گنگ یا اصم ( که دو معنی متفائت در عربی دارند) خود نشان دادند.
تا زمانی که مجموعه اعداد حقیقی پای گرفت و بعد ریاضی نا اقلیدسی و مجموعه منطقی بول و...
دوباره ریاضی کامل شد وخدا. بود...
ولی گودل بدبختانه ثابت کرد و شرح داد که نمی توان به ریاضیات ایمان داشت و در عین حال به آن کفر نورزید.
حالا رسیدم به زندگی خودم به فضای ماوراء به عشق به قانون به عقیده و به ایمان...
چه چیز خدای ماست چه چیز پایدار است؟
واقعا خدای که در ذهن ماست واقعا خداست یا ما او را خدا کردیم؟
خدا ساخته ذهن بشراست؟
خدایا خودت بگو...
آیا فقط درمیلیاردها سال زندگی بشریت فقط در 3000 سال آن نیاز به 124 هزار پیغمبر بوده و قبل و بعد آن نه؟
خدایا فقط باید مرد تا پاسخ گرفت؟....
از نظر من بیش از این حرفها نیاز به تفکر دارد ....
نظر شما چیه؟
اما چقدر زيباست كه كسي رو داشته باشيم كه نتونيم بدون اون زندگي كنيم، اين عشق
خيلي ها با هم زندگي مي كنن
خيلي ها با هم آشنا مي شن
خيلي ها همديگر رو دوست دارن
اما وقتي جدايي پيش مياد همه ميذارن پاي قسمت و قضا و قدر
هيچ كس دنبال اين نيست كه اين قسمت رو تغيير بده بخاطر باهم بودن، همه راه تحمل رو پيش مي گيرن.
زندگي خلاف جهت رودخونه كار هر ماهي نيست فقط ماهي دريايي دل اين كار رو داره!
ديشب بي اختيار ياد اين جمله افتادم و به خودم لرزيدم....
اگه تلاش نكني كه اونچه كه دوست داري رو بدست بياري
بايد اونچه رو كه بدست آوردي دوست بداري!!!!
تو كدومش رو انتخاب مي كني عزيزكم؟؟؟
چه نكوتر آنكه مرغي ز قفس رميده باشد
پر و بال ما ببستند و در قفس شكستند
چه رها چه بسته مرغي كه پرش شكسته باشد
شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو ،به من می رسد از دور
دریائی و من تشنه ی مهر تو ،چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق،گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق،تو را دارم و دارای جهانم
همواره توئی ،هر چه تو گوئی و تو خواهی.
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.
هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
مدتي است كه صداي عشق براي قلبِ بي
نظمم,نظم را نجوا مي كند.طلب وصال رُخ يار دارد و او را تمنا مي
كند.جوياي دل شدم كه كدام معشوق صداي قلب خورده مرا از عشق به
نظم آورده.كيست كه اينگونه معشوق دل بي ياره من شده؟حال تازه
ايي دارم ديگر براي نرسيدن به وعدگاه يار نگران نيستم,ديگر
هراسان از خواب بيدار نمي شوم كه رندان بي گمان دست در آغوش
نگارم برده اند.چه زيبا شده است پرواز احساس تنهايي,اين هفت رنگ
رنگين كمان صبح دم را تا به امروز در خلوت شخصيم نديده بودم!در
جاده عشق ديگر به خيال، اسب سواره سپيد پوشي نمي بينم زيرا حقيقت
عشق را دارم.چقدر اين حقيقت زيباست. به پيش رفتم تا طلب از عشق
كنم,ديدم قبل از من او پيش آمده,خواستم لب را به طلب باز كنم
ديدم او قبل از بيان من طلبم را به بهاي عشق پرداخته.نديده بودم
معشوق را كه ياري دهد.نشناخته بودم معشوقي را اينگونه عشق مرا
پاك و بلند مرتبه و بزرگوار بشمارد.از او آموختم كه چگونه عاشق
باشم,اين را مي آموزم كه چگونه سپاس گذار از لطف و كرم معبود
باشم.در اين مدت چقدر زندگي زيباتر شده,انديشه هاي منفيم به مثبت
انديشي تبديل شده و اين را درك كردم كه: هر چقدر بيشتر گناهانِ
گذشته را پاك كنم و براي آينده پاك نگاه دارم بيشتر به معنويات
عشق الهي و اسرارش واقف مي شوم كه اين مهم نزديكتر شدن به معبود
است.
مدتي است كه آرامش با تمام زيبائيهايش از
وجودم رخت بربسته و ترديد و اضطراب قدرتمندانه و پيروز
فرمانروايي مي كند و گهگاه چنان مرا در خود مي فشارد كه نفس
كشيدن را برايم سخت تر مي سازد و من تنها مي توانم در خلوت
تنهايي خود با اشكهايم مرهمي براي زخمهاي روحم باشم.روزهاست
كه منتظرم اسب شاهزاده خيالم بيايد و مرا بر بال خود سوار كند و
از اين سنگلاخ بجاي مانده از عصر تهي از انسانيت فرسنگها دور
كند. چندي است كه با تمام قوا تلاش بر آن دارم كه اين حباب
تنهايي كه سالهاست بر وجودم سايه افكنده است را در هم بشكنم ولي
هيچ دست ياريگري مرا مدد نيست.آه خدايا به حرفم گوش كن، به
دردم گوش كن ، در اين دنيايي طاعون زده غريبم، ياريم كن.تنهايم،
پناهم ده. اسيرم، رهايم كن. آه اي نوح كشتيبان به فريادم رس كه
بي تو چگونه مي توانم در اين درياي متلاطم زندگي به ساحل نجات
رسم ؟!دلم مجروح است و زخمم چاك و آنرا زنگار مرهم است.
خدايا كمكم كن كه من جز تو هيچكس را ندارم
مرا از خويش بيگانه ساز اي مهربان ترين يار ديرينم تا جز براي تو نباشم.
الهي! در همه
ي فصل ها با من باش.نمي دانم آشفتگي ام را با کدامين دستاويز به سامان بياورم چرا که در پيشگاه
تو به استغاثه نشسته ام. يک عمر نشان تو را جستجو کردم تا دانستم
تنها براي يافتن تو بايد به خودت متوسل شد.
وگرنه صدف عمر چون مني، حاصلي جز جسرت و خستگي نخواهد داشت.
پس، پروردگارم! اينک در آستانه ي درک حقيقت مرا درياب.
از فراق اگر ميميرم، آه سرد سينه ي بي حاصلم بي نام تو راه به جايي ندارد
پس مرا درياب ....
آمين
عشق را اي کاش زبان سخن بود...
آن که مي گويد دوستت مي دارم...
دل اندوهگين شبي ست که مهتابش را جستجو مي کند...
هزاران آفتاب خندان در خرام توست هزار ستار ه ي گريان در تمناي من ...
عشق را اي کاش زبان سخن بود
آخه گیره درس و دانشگاه بودم
نمی دونید چه پوستی ازم کنده شد
ولی خب خوشبختانه به خیر گذشت
در پناه حق
((يادته گفتي بهم: تا شقايق هست زندگي بايد كرد؟))
نيستي سهراب ببيني...........كه شقايق هم مرد..........ديگه با چي كسي رو دلخوش كرد؟؟؟؟
((يادته گفتي بهم: اومدي سراغ من ........نرم و آهسته بيا.......كه مبادا تركي برداره چيني نازك تنهايي تو؟))
اومدم آهسته.......نرم ترازيك پر قو.......خسته از دوري رااااااااه......خسته و چشم به راه
((يادته گفتي بهم:عاشقي يعني دچار؟؟؟؟؟؟؟؟؟))
فكر كنـــــــــــــــــــــم شدم دچـــــــــــار.
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريـــــــــا باشه
آره ......تنها باشه.........يار غمها باشه
((يادته مي گفتي:گاهگاهي قفسي مي سازم........مي فروشم به شما.......تا با آواز شقايق كه در آن زندانيست..............دل تنهاييتان تازه شود؟؟))
ديگه حتي اون شقايق.....................كه اسير قفسه
سهرااااااااااااااااااااب.....................ساحل يك نفسه
نيست كه تازگي بده...............اين دله تنهايي منو
پس كجاست اون قفس شقايقت؟؟؟؟؟
منو با خودت ببـــــــــر به قايــقـت.
راست مي گفتي : ((كاش مردم دانه هاي دلشــــــــــان پيدا بود.))
آره...............كاشكــــــي دلشــــــون شــــــيدا بود.
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب........
تو خودت گفتي بهم :
((بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق> تر< است.))
از خدا در هنگام دعا بخواهيداگر خير شماست آنرا اجابت کند . اگر از عزيزانتان دوريد او را به خدا بسپاريد تا کنار آنها باشد . خدا شما را با همه گناهان می پذيرد به او نزديك شويد و از آن گناهان حرف بزنيد او می بخشد
با خدا صحبت کنيد درست همانطور که با دوستی صميمی حرف می زنيد نگوييد خدا که همه چيز را می داند پس چرا تکرار کنم ! وقتی هر چه را که در دل داريد به او بگوييد آماده دريافت پيام خدا خواهيد شد . هر روز مدتی را به سکوت بگذرانید جسمتان را آسوده و افکار را بر گيريد و فقط بخدا فکر کنند وقتی ذهنتان را بر خدا متمرکز می کنید راه حل مشکلات به طور خودکار به سراغتان می آيد.
دوباره و دوباره در هر جا هستيد با او حرف بزنيد يک دقيقه حتی در اتوبوس چشم را ببنديد تا دنيا از نظرتان دور شود آنگاه کلامی به او بگوييد ... احساس می کنيد او نزديكست .
خدا چهار پاسخ برای دعاهايمان دارد . اول : پاسخ مثبت يعنی اجابت می کند . دوم : گاهی نه می گويد . سوم مي گويد : منتظر باش. چهارم مي گويد : " اما چيز بهتری برايت هست " . وقتی خدا به دعاهايمان پاسخ مثبت می دهد خوشحال و شاکريم اما درک و پذيرش سه پاسخ ديگر دشوار است و بی ترديد ما را به آزمون می کشد . وقتی پاسخ خدا از دعا منفی است حتماً رحمتی در آن نهفته است . هر روزه برای کسانی که با شما بدرفتاری می کنند دعا کنيد نفرت و بد خواهی و خشم موانع بزرگ دعا هستند .
دعا کنيد تا از شما برای اجابت دعاهای ديگران استفاده کند.

مثل يك مهمان ناخوانده وارد شد . حضورش ناگهاني نبود ، انگار عادت كرده بود كه بدون درب زدن وارد شود . خودش بود ، شيطان .
گفتم باز هم تو ! اقلاً درب بزن و وارد شو !
قهقهه سرداد و گفت : با دستهاي بسته كه نميشه درب زد . ببين بعضي از آدمها دست مرا هم از پشت بسته اند .
بيچاره راست مي گفت ، دستهايش از پشت بسته شده بود . گفتم لعنت بر شيطان ، حق با توست . خُب چه فرمايشي داشتيد؟
قيافه حق بجانبي گرفت و گفت : چه حرفها !!! من سايه به سايه همراه همه آدمها هستم . هزاران سال است كه حتي يك لحظه هم استراحت نداشته ام .
گفتم : كار و بارت چطوره ؟
آهي كشيد و گفت : نپرس ، كوزه گر از كوزه شكسته آب ميخوره . دست هر كي را گرفتيم و به يك جايي رسونديم فقط لعن و نفرينش نصيب ما شد .
گفتم : ببين شيطان رجيم ، سه تا سوال داشتم - گفت خواهش ميكنم ، هزارتا سئوال كن .
گفتم : اول بگو ببينم تو چرا شيطان شدي ؟
گفت : اي بابا ! اين هم از اون حرفهاست - من فقط برابر آدم سجده نكردم و با اون همه دب دبه و كب كبه ام از عالم فرشتگان رانده شدم ، اما شما آدمها زورتون مياد جلوي خدا هم سجده كنيد .
بيچاره راست مي گفت .
گفتم : سئوال دوم اينكه بيشتر وقتها را كجا ميگذروني ؟
گفت : اين سئوالت بَدَك نيست من بيشتر وقتها در كاخها ، پشت ميزهاي رياست ، توي جيبهاي گَل و گشاد ، توي جاهاي رنگارنگ ، توي چشمها ، روي زبانها ، توي پاها و خلاصه همه جا هستم .
گفتم : آخرين سوالم اينه كه تو کجايی هستي ؟
زد زير خنده و حالا نخند و كي بخند . آنگاه گفت : ما همين جايي هستيم ، هم ولايتي خودتون ، يعني تبعيدي همين آب و خاكيم ، اصلاً ما خونه زاد هستيم .
داشت همينطوري وراجي ميكرد كه خوابم برد . ولي لعنت بر شيطان ، توي خواب هم دست بردار نيست.
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ، روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن